|
گاه نوشت های دو قطبی
|
خوب یا بد فرقی نمی کنه. اسم من عوض نمیشه. در واقع نمیخوام هم که عوض بشه.
اما دنیا داره عوض میشه. با سرعت خیلی زیاد.
دیشب با بچه ها بازی های دوره بچه گیمون رو دوره می کردیم و لحظه لحظه شون رو حس کردیم.
بچه های این روزها هم ده سال دیگه همینقدر روزهای بچه گی براشون ملموس میمونه؟
ملموس نمونه هم مهم نیست.
هر روز صبح با کوفتگی عجیبی از خواب بیدار میشم، با کلی تصویر در هم و بی ربط.
یاد بچه گیم افتادم که چ(ا)هار-پنج سال بدون حتی یک شب وقفه، یک خواب تکراری می دیدم.
خوابم اینجوری بود که یک سنگ بزرگ از بالای کوه می افتاد روم و من زیرش له می شدم.
الان دیگه اون خواب رو نمیبینم و هر روز مثل تیکه های خورد شده ی گلدون شمعدونی قدیمیم خودم رو جمع می کنم تا به روزمره ام برسم.
روزمره هم مقوله ی جالبی میتونه باشه. کم کم میشه به جای "دنیای آدم ها" از "روزمره ی آدم ها" استفاده کرد. به هر حال سیر این سرازیری عوض شدن زندگیه دیگه همه چیز رو با خودش میکشونه میبره.
روزها، کار و اضطراب و دنیای مجازی و مطالعه، شب ها کافه نشینی و موزیک و ساز و حرف و حرف و حرف.
این وسط هر از چندی کسی میاد کسی میره، یکی نمیره.
یکی فقط فکر میکنه که اومده. یکی میره و فکر میکنه که رفته.
منم بعضی وقت ها میگم در رو ببنده پشت سرش. بعضی وقت ها هم فقط نگاه میکنم. دیگه حوصله ی رفتن و اومدن و این بازی های بچه گی رو ندارم منم. میشینم گوشه ی اتاقم و تماشا میکنم. خوبه دیگه. آرومتره. فکر کنم که همینطوریه!
همه ی اینها که تموم میشه، شب به این فکر میکنم که وقتی "شعور کیهانی" عزیز میتونه با چند تا تیکه ابر حال من رو خوب کنه، پس چرا انقدر دست دست می کنه!؟ خُب شروع کن این پاییز لعنتی عزیز رو دیگه.
هر قدر آدما تند تند عوض میشن، طبیعت آروم و سر حوصله عوض میشه.
و این یعنی حالا حالا ها آسمونِ ابری داریم.
و این یعنی خود ِ خوشبختی.
و این یعنی خود ِ روزمره.
تمام تنم بی وقفه و پیاپی جزء جزء خودش را محاکمه می کند، به چوبه دار می کشد، چهارپایه ها را می کشد، روی صندلی برق می نشاندم، صندلی ای که در اتاق گاز تعبیه شده است.
امروز از بودنم، از تنفس بند بند این روزگار که من بندی از آنم حالم به هم می خورد.
دیشب خیال میبافتم، خیال آنکه به عابری کوبیده ام. پریشانی غریبی درونم لغزید. تردید داشتم که بایستم و به او کمک کنم، یا با حقارت زندگی را از روی زمین جمع کنم و پا به فرار شوم. تپش قلبم به شدت در حال افزایش بود.
هر طور بود تلاش کردم به خاطر بیاورم که این تنها یک توهم ذهنی ِ شبانه است.
تولد لعنتی ام به هیچ وجه شبیه هیچ توهم و تخیلی نیست
ای کاش که بود.
توتون جدیدم رو باز می کنم و سیگاری می پیچم، چهل موزارت هم شروع به خودنمایی میکنه.
باصدای زنگ تو از اتاق کنده میشم. در باز میشه، یکی یکی پله ها رو میای بالا. روی آخرین پله با اینکه اون سطح اُکر محبوب منو جلوی صورتت گرفتی، بازم پیش از هر چیز صورتت رو میبینم.
آغوشت محکم تر از اون چیزیه که بخوام روی تردیدم پافشاری کنم، اما میدونی چاره ای ندارم، با اینکه همه چیز خوبه، من مجبورم به بدی ها فکر کنم!
آب شاتوت توی یخچال هم میتونه نماد جدیدی باشه برای همچین روزایی.
سیگار میخوای. از جعبه ی سیگارهای مورد علاقه ت پاکتی در میارم و نخی هم.
خودم دست پیچ میکشم.
از همه جا تعریف می کنی. از مردمی که گیج و گنگ نگاهت می کردن. از بانک. از بی خوابی.
چشمات اجازه نمیدن بفهمم چی میگی.
شک ندارم که چی در انتظارمه. همیشه به زور و اصرار خودم به اون نقطه رسیدیم.
بهار خوبی بود یا شاید هم نبود. شاید گند بود و من خیال می بافتم.
شاید همین الان هم خوبه و من نمی فهمم.
اما شک ندارم اگه این بهار به اندازه ی کافی برات خوشایند بود،
میخواستی که همینطور باقی بمونه، که نخواستی و نمی خوای.
دوباره سرم پر میشه از فکر و تصویر.
اصرار تو به خوب و خوشحال بودن جالبه برام، اما من خیلی وقته با نمایش و جامعه اش قهر کردم،
نقش بازی کردن رو نه دوست دارم نه خوب بلدم.
ساکت به یه گوشه خیره میشم.
موزارت خاموش شده و دیگه هیچی نمیگه.
دو تا سیگار از توی پاکت در میارم.
صدای زنگ در هر دو تامون رو از اتاق پرت می کنه به بیرون!
خداحافظی با من.
سلام ها را تو قسمت کن.
مرگ ه اله سح ابی محرک خوبی بود، اما کافی نبود بی شک. واکنشی بیشتر از مرگ انسان باعث شد بیام اینجا و بعد از کلی وقت بنویسم.
ببین دوست من، خیلی وقت می گذره از زمانی که حضور یه انسان برای اطرافیانش، برای جامعه اش ارزش داشت. من هم ادا در نمیارم و نمی گم وای چرا فولانی رفت و تنهامون گذاشت!
از این شرایطِ گند و گُه حالم داره به هم میخوره. از این روزهایی که دیگه حتی نمیشه رفت تو خیابون و کتک خورد و امید داشت که کسی نجاتت میده. تظاهرات که هیچ، نمیشه روی مهمونایی که واسه مهمونی هم دعوت میکنی حساب کنی... به شکل عجیبی محکومیم که انسانیت رو به کثافت کاری بفروشیم و لال بمونیم.
عزیزم آروم باش، فیلترم نکن. من مشکل اصلیم خود خودمم. انقدر آدم گهی هستم که حالا حالا نوبت به شما ا.ن و گُه ها نمیرسه! منم که هنوز که هنوزه نمی دونم اساسن آماده ی تغییر هستم یا نه؟ آمادگی این رو دارم که باهام مثل یه انسان برخورد بشه؟ یه دوستی امروز ناراضی بود از اینکه دغدغه اش اینه که چرا طرفش با کسی دیگه ست و بقیه به فکر سپری کردن زندانشون هستن! دوست من اساس زندگی دغدغه هایی از جنس مال تو هستن، اما اینجا هر روز باید بیشتر به بدویت خودمون و نیازهای اجتماعی اولیه برگردیم. هر روز باید از نزدیکترینمون بخوایم که بفهم که من می فهمم و گاو نیستم. گاو اونیه که زباله میندازه کف خیابون و وقتی بهش میگی چرا، میگه عادت دیگه، ترک عادت هم موجب مرض میشه!
ای کاش تا این حد به اسطوره و قهرمان نیاز نداشتیم. به ناص ر حج ازی، به ن دا و خیلی های دیگه... کاش فقط انسان بودیم و در کنار هم زندگی می کردیم. شاد هم نبودیم، نبودیم. فقط پست و لجن نبودیم!
با همه اینها زندگی چیز عجیبیه... حالا که انقدر کثیف و نا عادلانه س، دو دستی چسبیدم بهش. وای به اون روزی که همه چیز خوب باشه و آدم حسابم کنن... من جنبه راست و درست بودن رو ندارم.
انقدر بزنید تا بالا بیارم همه تان را!
تو کوچ می کنی خوسه
به کجا خوسه؟
.
.
.
Carlos Drummond De Andrade
بوی گازوئیل مثل پیچک همسایه ی قدیمی مون میپیچه توی مغزم. بی اینکه بخوام شروع می کنم به شمردن پله ها. به گلدونم نگاهی میندازم. سر حاله. نمی دونم چرا هر روز منتظرم ببینم پژمرده شده!
در چوبی خونه دیگه سه قفله نیست، این یکی با دو بار چرخ و تاب راه باز میکنه برات.
حوصله بند باز کردن ندارم و مستقیم میرم توی اتاق.
از دم در ورودی تا توی اتاق به خودم میگم: ببین خودم جارو میکنم خونه رو پس خفه شو!
به ترتیب کلید، دستبند، ساعت و ... میذارم روی قفسه خاک گرفته کتابخونه. گوشه ی همین قفسه پره از دستبند، از تاریخ، از خاطره و تصویر. نیم نگاهم می لغزه به سمتشون و برمیگرده.
میافتم روی تخت، رومئو و ژولیت ِ چایکوفسکی و هوای ابری با هم ترکیب خوبی ساخته ن.
صدای پنجه ی کبوترایی که پشت دیوار اتاق خونه دارن هم شنیده میشه. یه سیگار میپیچم. چند لحظه فکر میکنم که کدوم فندکم رو انتخاب کنم. اون که بنزین داره رو برمیدارم. نگاهم به کمال میافته و بر می دارمش.
کمال میدونه چقدر دلم برای خودم تنگ شده. برای اون خنده ها، نگرانی هام.
دلتنگی من برای تو و شما نیست. برای "خشایار"یه که با تو و شما زنده بود و روز و شب میگذروند.
صدای زنگ در نمیذاره بیشتر از اون نوستالژیک باشم و پرتم می کنه بیرون. امیر میاد تو.
- چقدر اینجا تاریکه دیوونه!
- بشین یه سیگار بکشم بعد شروع میکنیم...