تبليغاتX
تلخند های یک دیوانه
گاه نوشت های دو قطبی
نمی دانم کدام یک را باور کنم:
دردی که دندان هایت روی بازویم به جای گذاشته اند
یا دردِ این شب ها در غیاب دندان هایت

+ تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 16:12 نويسنده خشایار رحمانی |

حس تهوع این روزها دست بردار نیست
هر روز صبح نیمی از شادی و شعف ذخیره شده ام صرف ترافیک می شود
به شب نرسیده که تمام جانم به مرده ای شبیه می شود
چشم بستم و به در و دیوار خوردم تا تابستان تمام شود
تمام شد و پاییزی شروع شده، که هزار بار ناچیز تر می نماید
.
دور زدن ممنوع، سیگار کشیدن ممنوع
می مانم، دور نمی زنم
از دود اگزوزها می نوشم
نگرانی وجود ندارد
.
به خیمه شب بازی ها ادامه دهید
.
در این قحطی جود و سیگار
تماشای نمایش تان تنها سرگرمی من است
.
به عصر فراعنه بازمیگردم؛
کار می کنم و کار می کنم و کار می ک
.
.

+ تاريخ سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 11:6 نويسنده خشایار رحمانی |

صبح به خیر..

خوب یا بد فرقی نمی کنه. اسم من عوض نمیشه. در واقع نمیخوام هم که عوض بشه.
اما دنیا داره عوض میشه. با سرعت خیلی زیاد.

دیشب با بچه ها بازی های دوره بچه گیمون رو دوره می کردیم و لحظه لحظه شون رو حس کردیم.

بچه های این روزها هم ده سال دیگه همینقدر روزهای بچه گی براشون ملموس میمونه؟
ملموس نمونه هم مهم نیست.

هر روز صبح با کوفتگی عجیبی از خواب بیدار میشم، با کلی تصویر در هم و بی ربط.
یاد بچه گیم افتادم که چ(ا)هار-پنج سال بدون حتی یک شب وقفه، یک خواب تکراری می دیدم.
خوابم اینجوری بود که یک سنگ بزرگ از بالای کوه می افتاد روم و من زیرش له می شدم.

الان دیگه اون خواب رو نمیبینم و هر روز مثل تیکه های خورد شده ی گلدون شمعدونی قدیمیم خودم رو جمع می کنم تا به روزمره ام برسم.

روزمره هم مقوله ی جالبی میتونه باشه. کم کم میشه به جای "دنیای آدم ها" از "روزمره ی آدم ها" استفاده کرد. به هر حال سیر این سرازیری عوض شدن زندگیه دیگه همه چیز رو با خودش میکشونه میبره.

روزها، کار و اضطراب و دنیای مجازی و مطالعه، شب ها کافه نشینی و موزیک و ساز و حرف و حرف و حرف.
این وسط هر از چندی کسی میاد کسی میره، یکی نمیره.
یکی فقط فکر میکنه که اومده. یکی میره و فکر میکنه که رفته.
منم بعضی وقت ها میگم در رو ببنده پشت سرش. بعضی وقت ها هم فقط نگاه میکنم. دیگه حوصله ی رفتن و اومدن و این بازی های بچه گی رو ندارم منم. میشینم گوشه ی اتاقم و تماشا میکنم. خوبه دیگه. آرومتره. فکر کنم که همینطوریه!

همه ی اینها که تموم میشه، شب به این فکر میکنم که وقتی "شعور کیهانی" عزیز میتونه با چند تا تیکه ابر حال من رو خوب کنه، پس چرا انقدر دست دست می کنه!؟ خُب شروع کن این پاییز لعنتی عزیز رو دیگه.

هر قدر آدما تند تند عوض میشن، طبیعت آروم و سر حوصله عوض میشه.
و این یعنی حالا حالا ها آسمونِ ابری داریم.
و این یعنی خود ِ خوشبختی.
و این یعنی خود ِ روزمره.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 11:48 نويسنده خشایار رحمانی |

این بوی لجن دست بردار نیست.

تمام تنم بی وقفه و پیاپی جزء جزء خودش را محاکمه می کند، به چوبه دار می کشد، چهارپایه ها را می کشد، روی صندلی برق می نشاندم، صندلی ای که در اتاق گاز تعبیه شده است.

امروز از بودنم، از تنفس بند بند این روزگار که من بندی از آنم حالم به هم می خورد.

دیشب خیال میبافتم، خیال آنکه به عابری کوبیده ام. پریشانی غریبی درونم لغزید. تردید داشتم که بایستم و به او کمک کنم، یا با حقارت زندگی را از روی زمین جمع کنم و پا به فرار شوم. تپش قلبم به شدت در حال افزایش بود.
هر طور بود تلاش کردم به خاطر بیاورم که این تنها یک توهم ذهنی ِ شبانه است.

تولد لعنتی ام به هیچ وجه شبیه هیچ توهم و تخیلی نیست

ای کاش که بود.

+ تاريخ دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 14:57 نويسنده خشایار رحمانی |

Denial
.
.
Anger
.
.
Bargaining
.
.
Depression
.
.
Acceptance
.
.
.
Denial
.
.
Anger
.
.
Bargaining
.
.
Depression
.
.
Acceptance
.
.
.
.
.
.



+ تاريخ پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 8:16 نويسنده خشایار رحمانی |

با صدای زنگ تو از خواب میپرم. سه ربع ساعت خواب بودم. فقط سه ربع!

توتون جدیدم رو باز می کنم و سیگاری می پیچم، چهل موزارت هم شروع به خودنمایی میکنه.


باصدای زنگ تو از اتاق کنده میشم. در باز میشه، یکی یکی پله ها رو میای بالا. روی آخرین پله با اینکه اون سطح اُکر محبوب منو جلوی صورتت گرفتی، بازم پیش از هر چیز صورتت رو میبینم.
آغوشت محکم تر از اون چیزیه که بخوام روی تردیدم پافشاری کنم، اما میدونی چاره ای ندارم، با اینکه همه چیز خوبه، من مجبورم به بدی ها فکر کنم!

آب شاتوت توی یخچال هم میتونه نماد جدیدی باشه برای همچین روزایی.
سیگار میخوای. از جعبه ی سیگارهای مورد علاقه ت پاکتی در میارم و نخی هم.
خودم دست پیچ میکشم.

از همه جا تعریف می کنی. از مردمی که گیج و گنگ نگاهت می کردن. از بانک. از بی خوابی.

چشمات اجازه نمیدن بفهمم چی میگی.
شک ندارم که چی در انتظارمه. همیشه به زور و اصرار خودم به اون نقطه رسیدیم.

بهار خوبی بود یا شاید هم نبود. شاید گند بود و من خیال می بافتم.
شاید همین الان هم خوبه و من نمی فهمم.
اما شک ندارم اگه این بهار به اندازه ی کافی برات خوشایند بود،
میخواستی که همینطور باقی بمونه، که نخواستی و نمی خوای.

دوباره سرم پر میشه از فکر و تصویر.
اصرار تو به خوب و خوشحال بودن جالبه برام، اما من خیلی وقته با نمایش و جامعه اش قهر کردم،
نقش بازی کردن رو نه دوست دارم نه خوب بلدم.

ساکت به یه گوشه خیره میشم.
موزارت خاموش شده و دیگه هیچی نمیگه.
دو تا سیگار از توی پاکت در میارم.
صدای زنگ در هر دو تامون رو از اتاق پرت می کنه به بیرون!


خداحافظی با من.
سلام ها را تو قسمت کن.

+ تاريخ سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 9:51 نويسنده خشایار رحمانی |

بعد از این همه مدت چرا باید امروز اینجا بنویسم نمی دونم!

مرگ ه اله سح ابی محرک خوبی بود، اما کافی نبود بی شک. واکنشی بیشتر از مرگ انسان باعث شد بیام اینجا و بعد از کلی وقت بنویسم.

ببین دوست من، خیلی وقت می گذره از زمانی که حضور یه انسان برای اطرافیانش، برای جامعه اش ارزش داشت. من هم ادا در نمیارم و نمی گم وای چرا فولانی رفت و تنهامون گذاشت!

از این شرایطِ گند و گُه حالم داره به هم میخوره. از این روزهایی که دیگه حتی نمیشه رفت تو خیابون و کتک خورد و امید داشت که کسی نجاتت میده. تظاهرات که هیچ، نمیشه روی مهمونایی که واسه مهمونی هم دعوت میکنی حساب کنی... به شکل عجیبی محکومیم که انسانیت رو به کثافت کاری بفروشیم و لال بمونیم.

عزیزم آروم باش، فیلترم نکن. من مشکل اصلیم خود خودمم. انقدر آدم گهی هستم که حالا حالا نوبت به شما ا.ن و گُه ها نمیرسه! منم که هنوز که هنوزه نمی دونم اساسن آماده ی تغییر هستم یا نه؟ آمادگی این رو دارم که باهام مثل یه انسان برخورد بشه؟ یه دوستی امروز ناراضی بود از اینکه دغدغه اش اینه که چرا طرفش با کسی دیگه ست و بقیه به فکر سپری کردن زندانشون هستن! دوست من اساس زندگی دغدغه هایی از جنس مال تو هستن، اما اینجا هر روز باید بیشتر به بدویت خودمون و نیازهای اجتماعی اولیه برگردیم. هر روز باید از نزدیکترینمون بخوایم که بفهم که من می فهمم و گاو نیستم. گاو اونیه که زباله میندازه کف خیابون و وقتی بهش میگی چرا، میگه عادت دیگه، ترک عادت هم موجب مرض میشه!

ای کاش تا این حد به اسطوره و قهرمان نیاز نداشتیم. به ناص ر حج ازی، به ن دا و خیلی های دیگه... کاش فقط انسان بودیم و در کنار هم زندگی می کردیم. شاد هم نبودیم، نبودیم. فقط پست و لجن نبودیم!

با همه اینها زندگی چیز عجیبیه... حالا که انقدر کثیف و نا عادلانه س، دو دستی چسبیدم بهش. وای به اون روزی که همه چیز خوب باشه و آدم حسابم کنن... من جنبه راست و درست بودن رو ندارم.

انقدر بزنید تا بالا بیارم همه تان را!

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 15:42 نويسنده خشایار رحمانی |

حالا چی خوسه؟
مهمونی تموم شده
چراغا خاموشن
ملت رفته ن
شب سرد شده
حالا چی خوسه؟
.
حالا چی هی تو؟
تو که بی نامی
که بقیه رو می خندونی
تو که شعر می نویسی
که عاشق می شی گِله می کنی
حالا چی خوسه؟
.
زن نداری
حرفی نداری
عشقی نداری
نه می تونی بِکِشی
نه می تونی حتی تف کنی
شب هم سرد شده
سحر تو آخور بسته س
خنده تو آخور بسته س
و همه چی تموم شده
و همه چی غیب شده
و همه چی خراب شده
حالا چی خوسه !
.
حالا چی خوسه !
حرفای دلنشین ت
لحظه های تب و تابت
عیش و نوش ت
کتابخونه ت
معدن طلات
چمدون شیشه ای ت
ناسازگاری ت
کینه ت حالا چی !
.
کلیدی تُو دست
می خوای دَرو واکنی
اینجا که دری نیست
می خوای پرتش کنی تو دریا
اما دریا هم خشک شده
می خوای بری مینه آس
مینه آسی دیگه نیست
خوسه حالا چی؟
.
اگه تونستی بخواب
اگه تونستی خسته شو
اگه تونستی بمیر
اما تو نمی میری
تو سگ جونی خوسه
.
تنها توی تاریکی
مثه یه چارپای وحشی
بی هیچ خدا پیغمبری
بی حتی یه دیوار لختی
که تکیه بدی بهش
بی اسب سیاهی
که بتازونیش

تو کوچ می کنی خوسه

به کجا خوسه؟

.

.

.

Carlos Drummond De Andrade

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:18 نويسنده خشایار رحمانی |

برای بار سوم، چرخ می خوره؛ این بار سوم سنگین تر و بی رمق تر از دو دفعه ی قبلی...

بوی گازوئیل مثل پیچک همسایه ی قدیمی مون میپیچه توی مغزم. بی اینکه بخوام شروع می کنم به شمردن پله ها. به گلدونم نگاهی میندازم. سر حاله. نمی دونم چرا هر روز منتظرم ببینم پژمرده شده!

در چوبی خونه دیگه سه قفله نیست، این یکی با دو بار چرخ و تاب راه باز میکنه برات.

حوصله بند باز کردن ندارم و مستقیم میرم توی اتاق.
از دم در ورودی تا توی اتاق به خودم میگم: ببین خودم جارو میکنم خونه رو پس خفه شو!

به ترتیب کلید، دستبند، ساعت و ... میذارم روی قفسه خاک گرفته کتابخونه. گوشه ی همین قفسه پره از دستبند، از تاریخ، از خاطره و تصویر. نیم نگاهم می لغزه به سمتشون و برمیگرده.

میافتم روی تخت، رومئو و ژولیت ِ چایکوفسکی و هوای ابری با هم ترکیب خوبی ساخته ن.
صدای پنجه ی کبوترایی که پشت دیوار اتاق خونه دارن هم شنیده میشه. یه سیگار میپیچم. چند لحظه فکر میکنم که کدوم فندکم رو انتخاب کنم. اون که بنزین داره رو برمیدارم. نگاهم به کمال میافته و بر می دارمش.

کمال میدونه چقدر دلم برای خودم تنگ شده. برای اون خنده ها، نگرانی هام.
دلتنگی من برای تو و شما نیست. برای "خشایار"یه که با تو و شما زنده بود و روز و شب میگذروند.

صدای زنگ در نمیذاره بیشتر از اون نوستالژیک باشم و پرتم می کنه بیرون. امیر میاد تو.

- چقدر اینجا تاریکه دیوونه!
- بشین یه سیگار بکشم بعد شروع میکنیم...

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 16:39 نويسنده خشایار رحمانی |

ای کاش می شد کمتر ناله کرد و بیشتر نوشت.
حتی بیشتر ناله کرد و کمتر گیج و گنگ بود...
.
گاهی غریبه بودن پنجره های زیادی رو به زندگی باز میکنه. امکان ِ بودن می بخشه.
کلی حرف داشتم، که به واسطه ی همین غریبه نبودن، تبدیل به سکوت شدن.
این سکوت رو الان دارم میارم روی کاغذ تا همچنان سکوت باقی بمونه...

+ تاريخ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 15:8 نويسنده خشایار رحمانی |